|
سینما - تلویزیون - موسیقی - ترانه و...
|
نگاهي به زندگي زندهياد " خسرو شكيبايي "
آقا شما ميخواهيد بازيگر شويد؟!

مانند خيليها من هم از وقتي فيلم "هامون " را ديدم شيفته بازيگري شخصي شدم كهايفاگر نقش " حميدهامون" بود.بعدها كه وارد مطبوعات شدم با خيلي از هنرمندان مصاحبه داشتم و چقدر دلم ميخواست با او هم مصاحبهاي ميداشتم.اما روحيهي خاصي داشت اهل مصاحبه كردن نبود ويكي از هنرمنداني است كه شايد تعداد مصاحبههاي او در عمر بازيگرياش به چند مورد بشتر نرسد!
تااين كه دوست فيلمسازم ( حسينعلي ليالستاني ) براي بازي در سريال " آواز مه " از او دعوت به بازي كرد.لوكيشنهاي فيلم در شمال بود و من براياين كه سر صحنه كار دوستم رفته باشميك روز در ارتفاعات سياهكل به لوكيشن شان رفتم.
خوشبختانه او هم سر صحنه حضور داشت و من براي اولين بار توانستم از نزديك با او حرف بزنم.زمان جام جهاني فوتبال 2002 بود و عربستان با آلمان بازي داشت، ما چند نفر علاقه مند به فوتبال گوشهاي زير درختان جايي فراهم كرديم و به تماشاي بازي شديم.او هم بود و من دلم ميخواست گاهي حرفي بزند تا صداي زيبايش را بشنوم.گاهي وقتي از صحنهاي افسوس ميخورد و حرفي ميزند من تصور ميكردم او دارد بازي ميكند و حس خوبي پيدا ميكردم.
ديدن آن بازي برايم خاطره انگيز شد نه به خاطر فوتبال، همه به خاطر كسي كه در كنار او نشسته بودم.
در روزهاي بعد كه باز هم سر صحنه ميرفتم، همه از خوبيهاي او ميگفتند به خصوص بچههاي تئاتري آن جا كه با او بازي داشتند.ميگفتند شكيبايي در برخورد با ما فكر نميكند كهيكي از بهترينهاي سينمايايران است، حتي راهنمايي مان ميكند تا بهتر بازي كنيم...
صبح جمعه بود كهيكي از دوستان تماس گرفت و گفت خبر داري...گفتم نگران نباش باز هم شايعهاي بيش نيست مانند در گذشت استاد انتظامي، اكبر عبدي ووو
اما او گفت از تلويزيون شنيده است با نگراني پرسيدم خودت شنيدي ؟ گفت خودش شنيده است.چقدر خوب ميشداين بار هم عدهاي بيكار ميخواستند با هنرمندي شوخي كنند و جمعي را سر كار بگذارند امااين گونه نبود و " خسرو شكيبايي " بازيگر تواناي سينما، تلويزيون و تئاترايران براي هميشه رفته بود.
نگاهي به زندگياين هنرمند خوب كشورمان داريم كه از نظرتان ميگذرد.
مجيد شجاعي

در شناسنامه اسمش «خسرو» است ولی خانواده و بچه محلها «محمود» صداش ميکردند.خسرو شکیبایی متولد فروردین 1323 در خیابان مولوی تهران.
پدر خسرو سرگرد ارتش بود و وقتی او، 13-14 ساله بود _ظاهرا بر اثر سرطان _ از دنیا رفت و باعث شد او پیش از پایان کودکی وارد زندگی بزرگسالانه بشود.
او خودش در باره اولين بارقههاي بازيگري در خودش ميگويد :" اوايل چند باري پيش آمد كه در جمع خانواده چيزهايي ميگفتم و بقيه ميخنديدند، خيلي ميخنديدند.من با چارلي از طريق مجيد محسني خدابيامرزاشنا شدم.در فيلم پرستوها به لانه باز ميگردند صحنهاي بود كه مرحوم محسني با آهنگ معروف چارلي ميخواند و بازي ميكرد...« دارم خانوم آقايون/لاغر مثل ني قليون/اصلا دندون نداره/ نميدونم چرا»...دوازده سيزده سالام بيشتر نبود واين شعر و آهنگ روي من خيلي تاثير داشت و عيناين را در خانه اجرا ميكردم."
بازيگرييكي از آرزوهاي دوران بچگياش شده بود طوري كه دلش ميخواست هر چه زودتر به آن برسد.خودش دراين باره ميگويد :" آقايي در محله ما زندگي ميكرد كه ميگفتند بازيگر است و به همين خاطر هميشه بهش سلام ميكردم.يك روز رفته بودم نانواي تا نان بخرم.نانواييهاي آن دوره صفي نبود.همه كنار هم ميايستادند و خود شاطر ميدانست نوبت كيست و به كي بايد جلوتر نان بدهد و به كي ندهد.توي نانوايي بودم كهاين آقاي بازيگر آمد بغل دست منايستاد.سعي كردم از فرصت استفاده كنم و باهاش ارتباط برقرار كنم.
من حدودايك متر بودم و او نزديك دومتر.سرم را بلند كردم و گفتم آقا راست ميگويند كه شما هنرپيشهايد؟ گفت آرهاينطوري ميگويند.پرسيدم آقا چه جوري ميشود هنرپيشه شد؟اين اولين باري بود كه در زندگياين سئوال را از كسي پرسيدم.جواب داد بزرگ كه شدي ميروي امتحان بازيگري ميدهي.گفتم چه جور امتحاني است؟ شما نميتوانيد الان از من امتحان بازيگري بگيريد؟ با تعجب گفتاينجا، توي نانوايي؟! بالاخره با اصرار و نميدانم بعد از چند دقيقه درخواستاين آقا را وادار كردم از من امتحان و تست بازيگري بگيرد.يادم ميآيد كهيك چهارپايه بلند بغل ديوار بود و آقاهه مرا بلند كرد گذاشت روي چهارپايه بغل گوني آرد و گفت حالا شديم هماندازه.بعد ادامه داد كه تو قرار نيست چيزي بگويي و من فقط توي چشمهات نگاه ميكنم، اگر توانستي جلوي خندهات را بگيري در امتحان قبولية، اما اگر خندهات بگيرد رفوزه ميشوي.بدوناينكه شكلكي دربياورد زل زد تو چشم من و من بيدليل خندهام گرفت.با قسم وايه بسيار گفتم آقا قبول نيست، تورا به خدايك بار ديگر.قبول كرد و باز نگاهاش را انداخت به چشم من و دوباره زدم زير خنده.اينبار ديگر به التماس افتاده بودم كه «تا سه نشه بازي نشه»، لطفا دوباره امتحان كنيد تا من رفوزه نشوم، به خدااين بار ديگرياد گرفتهام نخندم.گفت خب، فقطيك دفعه ديگر.نگاهام كرد و من داشت خندهام ميگرفت كهيكهو زدم زير گريه و از چهارپايه افتادم پايين و دويدم به سمت خانه؛ دو روز بعد پدرم مُرد.من شده بودميك پسربچه سيزده چهارده ساله كه همه فكر و ذكرشاين است كه كار كند و پول دربياورد تا بتواند برود تئاتر.
بعدها ديگر اصلا پيدايش نكردم و نفهميدم كي بود،يعني ازيك جايي ديگر او رايادم رفت."
اما بالاخره آن اتفاق فرخنده افتاد و خسرو شكيبايي وارد دنياي بازيگري شد :" تابستان سال 1342، در باشگاه مركزي جوانان كهيك مجتمع هنري ورزشي بود. آن مقطع دقيقا لحظهاي بود كهيك نفر از پشت سر زد روي شانه من و گفت آقا شما ميخواهيد بازيگر شويد؟! با حيرت جواب دادم بله! گفت تشريف بياوريد.گفتم من تا حالااين كار را نكردم، چيزي بلد نيستم.
آن آقا اسمش "حسين افشار" بود.من رفته بودم آنجا كه به وسيلهيكي از دوستان تمرينهايشان را تماشا كنم.بااين دوست هم درست همان روزاشنا شده بودم؛ دريك پيك نيك آنهم وقتي دوتايي روي شاخه درختي نشسته بوديم.سر حرفمان كه باز شد پرسيدم چه كار ميكني؟ جواب داد تئاتر كار ميكنم.به محضاينكهاين جمله را شنيدم از بالاي درخت افتادم پايين! حال غريبي پيدا كرده بودم.خلاصه همان روز ازاو قول گرفتم مرا هم براي ديدن تمرينشان ببرد و تا شب كه قرار بود برويم سر تمرين، مخاش را خوردم و كلافهاش كردم تا بالاخره رسيديم به باشگاه و در تراس آنجا مرا به دوستهاي تئاترياش معرفي كرد.خلاصه بعد ازاينكه پيشنهاد بازيگري را شنيدم، حسين افشار همان لحظه مرا برد طبقه پايين و رسيديم به اتاقي كه روي درش نوشته شده بود:واحد تئاتر.جالب است كه آن همه دراين راهروها گشته بودم، ولي تا آن لحظه چشمام بهاين نوشته نخورده بود.از توي كشوي ميزش چيزي درآورد و چند خطي نوشت و داد دست من كه حفظ كنم.يك بار كه متن را خواندم حفظ شدم و گفتم آمادهام.اجراي متن كه تمام شد پرسيد كجا كار ميكردي؟ جواب دادم درس ميخواندم.گفت نه، منظورماين است كه كجا تئاتر كار ميكردي؟ گفتم هيچ جا.گفت هيچ جا كه نشد."
دنياي بازي او آغاز شده بود هرچند او قبل از اینکه وارد عرصه تئاتر شود، تو خیاطی و کانال سازی وآسانسور سازی کار ميکند.در 19 سالگی برای اولین بار روی صحنه تئاتر ميرود و بعد از مدتی به عباس جوانمرد، معرفی و به صورت کاملا حرفه ای بازیگر تئاتر ميشود.
شكيبايي بازي در نمايشهايي چون زير گذر لوطي صالح، سنگ و سرنا، لحظه،كتيبه، پنجه عدالت، صيادان، سمك عيار، همه پسران من، شب بيست ويكم و بيا تا گل برافشانيم و...در كارنامه خود دارد.
بازی در تئاتر ادامه داشت تا با نقش کوتاهی در فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی، 1361) به سینما آمد.تا سال 1368 در نقشهایی ظاهر شد از جمله در فیلمهای " دزد و نویسنده"،" ترن " و "رابطه " خوب ظاهر شد.اما از بازی در فیلمهامون (داریوش مهرجویی، 1368) بود که نام خسرو شکیبایی سر زبانها افتاد.او برای بازی بسیار زیبایش در همین فیلم از هشتمین جشنواره فیلم فجر، سیمرغ بلورین دریافت کرد و تحسین منتقدان و مردم را برانگیخت.
او در باره بازي دراين نقش ميگويد :" مهرجویی از من دعوت کرد به خانهاش بروم، از من چند تا عکس گرفت و فیلمنامه را داد که بخوانم.البته هنوز فیلمنامه کاملی وجود نداشت و دیالوگ نویسی هم نشده بود، در این حد که مثلاهامون ميرود فلان جا و درباره این موضوع با فلانی حرف میزند.آن موقع جسته گریخته شنیده بودم که این فیلمنامه را مهرجویی به خیلیها نشان داده و کسی جرات نکرده تهیه کنندگیش را بر عهده بگیرد.آخر هم خود مهرجویی با وام و سرمایه شخصی فیلم را ساخت."
خسرو شکیبایی از سال 1368 به بعد، دیگر نتوانست از جلد حمیدهامون بیرون بیاید و حمیدهامون را در انواع و اقسام لباسها و تیپهای مختلف تکرار کرد.اما تواناییهایش انکارناپذیرش را در چند فیلم به معرض نمایش گذاشت:بازی تاثیرگذار او در دو فضای کاملا متفاوت در فیلم کیمیا (احمدرضا درویش، 1373) و بازی متفاوت او در فیلم کاغذ بی خط (ناصر تقوایی، 1380).
خسرو شکیبایی در تلویزیون هم موفق بود.از همان زمان که در نقش مدرس را بازی کرد و آن مونولوگ طولانی معروفش را اجرا کرد تا بازی در مجموعه تلویزیونی روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، تفنگ سر پر و این اواخر هم که مجموعه تلویزیونی در کنار هم را روی آنتن دارد.
او آخرین جایزهاش را از ششمین جشن ماهنامه دنیای تصویر برای بازی در فیلم کاغذ بی خط دریافت کرد.

پس از گذشت نزدیک به 22 سال از اولین حضورش در سینمای مسعود کیمیایی، بار دیگر و اینبار در کنار استاد عزت ا...انتظاميدر فیلمياز مسعود کیمیایی ایفای نقش کرد:« حکم » (1383).
خسرو شكيبايي برنده تنديس بهترين بازيگر نقش اول مرد در جشنيازدهم خانه سينما به خاطر بازي در فيلم اتوبوس شب شد، او دراين باره گفت:"ر ميان مردم مرسوم است كه آن را كه بيشتر به ديده ميآيد و گره ژانر به دست او باز ميشود، به عنوان بازيگر اول ميشناسند، اما بردناين جايزهيك جور لطف خدا در مورد من بوده، درست است كهاين نقش برايميك مقدار سخت بود بهاين علت كه در جادهاي كه ما ميرفتيم در هر لحظهاش خطرات مختلفي وجود داشت، مثل چپ كردن اتوبوس و...همين طور فرصت نداشتيم تمرين كنيم كه ببينيم قلق آن چگونه است و حتي دو بار هم نزديك بود كه دريك زاويه 90 درجه ماشين چپ شود اما به هر حال لطف خدا بود؛ چون 43 نفر در آن اتوبوس بودند و من اگر سكاندار آن بودم حتماً دستي روي شانه من و حتي روي شانه كيومرث پوراحمد بوده كهاين فيلم ساخته شده است.آنجا حتي باران هم كه ميآمد، خوب بود و از آن استفاده ميشد.
وقتي كسي كارگردان هست ديگر فرق نميكند، اگر صد فيلم بسازد، صد ويكاش را هم اگر در ژانر ديگري باشد ميسازد.يك كارگردان جدا از هر چيزي كه منسوب به اوست، بايد چيزي مانند ژن در وجودش باشد كه بتواند هر نوع فيلميرا بسازد و از آنجايي "اتوبوس شب" اولين كار جنگي كيومرث است، آن را دوست دارم."
او هميشه به هنرمندان احترام ميگذاشت و از آنا به نيكيياد ميكرد، وقتي ميخواست از بزرگي حرف بزند برق چشمانش نشان ميداد كه با خلوص نيت حرفهايش را ميگويد و تو به حرفهايشايمان ميآوردي :"يك آدم خاص هميشه در زندگيام هست به نام چنگيز جليلوند كه الان سالهاست نديدماش.دو سال در ابتداي كارم در كار دوبله فعاليت ميكردم كه حرفه و منبع درآمدم خيلي از تئاتر دور نباشد، چون به هر حال موقع دوبله با همان پنجاه درصد ابزار بازيگري كه صدا و بيان است امكان بازي داشتم.به همه قديميهاي دوبله احترام ميگذاشتم و جلوي پايشان بلند ميشدم، ولي دو سه نفر بودند كه خيلي برايم ارزشمند بود، از جمله همين آقاي جليلوند.او ابتدا با آن صداي جادويي مرا اسير خودش كرد و بعد كه به دوبله آمدم و با شخصيتايشان از نزديكاشنا شدم، ديدم چهقدر دلام ميخواهد بهاين آدم نزديك باشم و ازشياد بگيرم؛ بلدبودن واينكاره بودناش، و از آن مهمتر عاشقانه كار كردناش.بعضيها عقيده دارند كه دوبله فن است نه هنر و من هم آن موقعاين را قبول كرده بودم، ولي درباره كار بعضي گويندهها فهميدم كهاين ديگر دقيقا هنر است.خيلي دلام ميخواهد بگويم اگر بااين آدمها در بيست سالگي روبه رو نميشدم، شايد مسير زندگيام به كلي عوض ميشد.درست است كه خيلي با آقاي جليلوند كار نكردم، اما خيلي نگاهشان ميكردم.شايد بشود گفت ادب را ازايشانياد گرفتم، اصلا شايد بشود گفت ادب و جلوي پيشكسوت بلندشدن را به خاطرايشانياد گرفتم.يكي از دلايل حضور و موفقيت من مالاين است كه هميشه به كساني كه دوتا كار از من بيشتر كرده بودند احترام زيادي گذاشتم.هيچ وقت هيچكدامشان برايم معمولي نبودند و معمولي نشدند و مطمئن بودم از همه ميشود همه چيزياد گرفت.فكر ميكنم آدمهاي استثنايي و تاثيرگذار در زندگي زيادند و متاسفم كه نميشود از همهشان اسم برد.ميدانيد كه من شاگرد عباس جوانمرد هستم و پرورش و تربيت من در كار سرِ كلاسهايايشان شكل گرفته، اما بعدها وقتي از نزديك و در پشت صحنه با آقاي علي نصيرياناشنا شدم و هر شب كارشان را از پشت صحنه نگاه ميكردم، قلبا فهميدم كه راه درست و كار درست همين است، چونايشان خيلي صادقانه كار ميكرد...سئوال قشنگي پرسيديد چون آدم هميشه دوست دارد فرصتي پيش بيايد كه از كساني بگويد كه در زندگي و كار برايش الگو بودهاند، مثل عزتا...انتظاميبزرگ، پرويز فنيزاده، رضا كرم رضايي و خيليهاي ديگر."
خسرو شكيبايي علاوه بر هنرنمائي درنقش آفريني در سينما و تئاتر، برخي از شعرهايي سهراب سپهري دكلمه كرده و چند آلبوم موسيقي با نامهاي نامهها و نشانيها، مهرباني، پريشاني و مسافر را روانه بازار كرده و در بيست و ششمين جشنواره فيلم فجر نيز بازيگر و گوينده تيزر جشنواره بوده است.
"خسرو شكيبايي" 13 مهر سال گذشته نيز به دليل حادشدن بيمارياش و ابتلا به ديابت در بستري شده بود اما به درخواست خودش،اين خبر تكذيب شد!
«خسرو شكيبايي» اخيرا در دومين جشن منتقدان سينمايي، جايزهيكي از برترين بازيگران سي سال سينماي پس از انقلاب را گرفت.
اين هنرمند بزرگ عرصههاي بازيگريايران ساعت 9 صبح جمعه 28 تير در سن 64 سالگي به علت نارسايي قلبي در بيمارستان پارسيان تهران درگذشت.روحش شاد ويادش گراميباد.

* فیلم شناسی:
خط قرمز (مسعود کیمیایی - 1361)، دادشاه (حبیب کاووش - 1362)، صاعقه (1364)، رابطه (پوران درخشنده - 1365)، دزد و نویسنده (کاظم معصومي- 1365) ، ترن (امیر قویدل - 1366)،
شکار (مجید جوانمرد - 1366) ،هامون (داریوش مهرجویی - 1368) ، عبور از خط غبار (پوران درخشنده - 1368) ، ابلیس (احمدرضا درویش - 1368) ، جستجو در جزیره (مهدی صباغزاده - 1369)، سارا (داریوش مهرجویی - 1371) ، پرواز را به خاطر بسپار (حمید رخشانی - 1371)، یکبار برای همیشه (سیروس الوند - 1371) ، بلوف (ساموئل خاچیکیان - 1372) ، کیمیا (احمدرضا درویش - 1373) ، پری (داریوش مهرجویی - 1373) ، درد مشترک (یاسمین ملک نصر - 1373)،
لژیون (سیدضیاءالدین دری - 1373)، سایه به سایه (علی ژکان - 1374) ، خواهران غریب کیومرث پوراحمد - 1374) ، سرزمین خورشید (احمدرضا درویش - 1374) ، عاشقانه (علیرضا داودنژاد - 1374) ، روانی (داریوش فرهنگ - 1376) ، زندگی(اصغرهاشمي- 1376) ، دختر دایی گمشده (داریوش مهرجویی - 1377) ، میکس (داریوش مهرجویی - 1378) ، دختری بنام تندرر (حمیدرضااشتیانی پور - 1379) ، کاغذ بی خط (ناصر تقوایی - 80/1379) ، مزاحم (سیروس الوند - 1380)
اثیری (محمدعلی سجادی - 1380)، صبحانه برای دونفر (مهدی صباغزاده، 1382)،ازدواج صورتی (منوچهر مصیری، 1383)، سالاد فصل (فریدون جیرانی، 1383)، حکم (مسعود کیمیایی، 1383)، ستارهها :ستاره بود (فریدون جیرانی، 1384) ، عروسک فرنگی (فرهاد صبا، 1384) ، چه کسی امیر را کشت؟ (مهدی کرم پور، 1384) ، رئیس (مسعود کیمیایی، 1385)، اتوبوس شب (1385 كيومرث پور احمد)، د ستهاي خالي (1385 ابوالقاسم طالبي )، دايناسور ( پرويز شيخ طادي 1386)، دوشيزه باران (محمدعلي سليمان تاش 1386)، شب (1386رسول صدرعاملي )،
دل شكسته (1387علي روئين تن )
مجموعههای تلویزیونی:
مدرس، خانه سبز (مجموعه - بیژن بیرنگ، مسعود رسام - 1375)، کاکتوس(مجموعه سری اول - محمدرضا هنرمند - 1377) ، روزي روزگاري و تفنگ سر پر (مجموعه - امرا...احمدجو - 79/1378) ، آواز مه و بوي گلهاي وحشي ( حسينعلي ليالستاني )، در کنار هم (مجموعه تلویزیونی - فتحعلی اویسی- 1381)
* افتخارات
*برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد از هشتمین جشنواره ی فیلم فجر(1368)،به پاس بازی در فیلم "هامون "
*برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد از سیزدهمین جشنواره ی فیلم فجر(1373)،به پاس باز در فیلم " کیمیا "
*نامزد دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد از یازدهمین جشنواره ی فیلم فجر(1371)،برای بازی در فیلم " یک بار برای همیشه "
*نامزد دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد از پانزدهمین جشنواره ی فیلم فجر(1375)،برای بازی در فیلم "سایه به سایه "
*نمزد دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد از بیستمین جشنواره ی فیلم فجر(1380)،برای بازی در فیلم " کاغذ بی خط "
*کسب رتبه دوم نظر سنجی ماهنامه گزارش فیلم(1373)،برای انتخاب بهترین بازیگران سینمای ایران
*نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر مرد از اولین جشن سینمای ایران(ماهنامه گزارش فیلم-1370)،برای بازی در فیلم "ابلیس "
*برنده آهوی بلورین مردم برای بهترین بازیگر نقش اول مرد از سومین جشن سینمای ایران(ماهنامه گزارش فیلم-1372)،به پاس بازی در فیلم " یک بار برای همیشه "
*نامزد دریافت آهوی بلورین مردم برای بهترین بازیگر نقش دوم مرد از سومین جشن سینمای ایران(ماهنامه گزارش فیلم-1372)،برای بازی در فیلم " سارا "
*نامزد دریافت آهوی بلورین مردم برای بهترین بازیگر نقش اول مرد از سومین جشن سینمای ایران(ماهنامه گزارش فیلم-1375)،برای بازی در فیلم " کیمیا "
*برنده آهوی بلورین بازیگر برگزیده سینمای دفاع مقدس از پنجمین جشن سینمای ایران(ماهنامه گزارش فیلم-1375)،برای بازی در فیلم "کیمیا"
*بهترین بازیگر نقش اول مرد در اولین جشنواره سینما و زن(1374)،به پاس بازي در فیلم " کیمیا"
*برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش دوم مرد از بیست وسومین جسنواره فیلم فجر(1383)،به پاس بازی در فیلم " سالاد فصل
* ديپلم افتخار بازيگري براي فيلم «اتوبوس شب» كيومرث پوراحمد
به تهيهكنندگي محمدحسين لطيفي و مجيد ياسر
"پنهان اما آشكار" كليد خورد

«پنهان آما آشكار» به كارگرداني «سيد محسن يوسفي» و به تهيهكنندگي محمد حسين لطيفي و مجيد ياسر 26 خردادماه در لوكيشني واقع در اختياريه تهران كليد خورد.
همكاري نزديك محمدحسين لطيفي و مجيد ياسر در پروژههايي چون روز سوم، توفيق اجباري، صاحبدلان و نردبامي بر آسمان، اولين كار مشتركشان را در مقام تهيهكننده رقم زد.
«پنهان اما آشكار» حكايت اختلاف دو زوج جوان است كه تلاش ميكنند تا مناسبات تلخ زندگيشان را از ديگران پنهان بدارند. در اين ميان موقعيتهاي طنزي آفريده ميشود كه ...
عوامل سريال 13 قسمتي «پنهان اما آشكار» عبارتند از:
نويسندگان: احمد ياسر و عليرضا جزيني، كارگردان، سيد محسن يوسفي، مدير تصويربرداري: امير معقولي، طراح صحنه و لباس: مشگين مهرگان، طراح گريم: عليرضا جواد پور، تدوين، رضا بهار انگيز، دستيار اول و برنامهريز: حسين خضوعي، صدا: سيامك نيازي، عكاس: مهديه لطيفي، منشي صحنه: شيدا سجاديان، دستيار دوم كارگردان: حامد مختاري، مدير تداركات: سعيد هرمزي، دستيار تهيه: اكبر باطبي، مسوول هماهنگي و روابط عمومي: مجيد فلاح شجاعي، تهيه كنندگان: محمد حسين لطيفي و مجيد ياسر، محصول فيلم و سريال شبكه پنجم سيما ، بازيگران: جمشيد مشايخي، مريم اميرجلالي، محسن قاضيمرادي، خشيارراد، بيژن بنفشهخواه، مجيد ياسر، روشنك عجميان ، مهوش وقاري، يوسف صيادي، محمد فيلي، سيدرضا حسيني و ....
نگاهي كوتاه به چند فيلم اولين جشنواره فيلم جم

مجيد شجاعي
* بازي انگليسي
"بازي انگليسي " به كارگرداني " امير حسين نوروزي " يكي از فيلم هاي خوب مستند جشنواره بود كه با بهره گيري از فيلم هاي مختلف خبري و مستند با تدويني زيبا به سمت و سويي را كه كارگردان در نظرداشت رسيد .
فيلم را بايد بيشتر فيلم تدوين دانست چرا كه بازي انگليسي فيلمبردار نداشت و نيازي هم نبود از صحنه اي فيلمبرداري شود !
اين فيلم به نقش پشت پرده انگليس در سياست هاي جنگ طلبانه در فلسطين پرداخت و با بهره گيري از فيلم هاي آرشيوي تاريخ حضور و هجوم صهيونيزم به فلسطين را به تصوير كشيد .
شايد بازي انگليسي از جهتي كه بدون فيلمبرداري يك پلان يك فيلم مستند كامل قلمداد مي شود ، در نوع خود از تازگي برخوردار باشد . جالب تر اين كه وقتي امير حسين نوروزي در مراسم اختتاميه جايزه گرفت پشت ميكروفون رفت و گفت : سينماي داستاني ما در دنيا جايگاه آن چناني ندارد ، اما مي توانيم با سينماي مستند كه خيلي راحت تر مي شود كار كرد ، به جايگاه مناسبي برسيم !
* قانا

فيلم مستند " قانا " به كارگرداني " محمد رضا عباسيان" را بايد يكي از تاثير گذارترين فيلم هاي اولين جشنواره فيلم جم دانست . هر چند هيات داوران به راحتي از ويژگي هاي بصري و جهت گيري فيلم در پرده برداشتن يكي از جنايات غمبار رژيم اسراييل گذشتند اما اين اتفاق چيزي از تاثير گذاري فيلم روي مخاطب نمي كاهد .
قانا به حملات اسراييل به كانكس هاي سازمان ملل در روستاي قاناي لبنان مي پردازد . جايي كه 106 زن و مرد و كودك به طرز اسفناكي شهيد شدند . دوربين لحظاتي پس از اين حادثه در صحنه حضور داشت و به خوبي توانست جنايات ارتش اسراييل را به تصوير بكشد .
هنگام پخش از اين در سينما فلسطين ، خيلي از تماشاگران با چشمان اشكبار چشم به پرده سينما دوخته بودند .
* درد هاي پنهاني
" درد هاي پنهاني " به كارگرداني " اصغر بختياري " حكايت يك جانباز اعصاب و روان است كه به خاطر زندگي چهار ساله اش در آلمان توانسته زبان آلماني را به خوبي بياموزد . او با اين كه تا سوم راهنمايي تحصيل كرده ، تا جايي پيشرفت داشته كه توانسته بعضي از كتاب هاي فارسي را به آلماني ترجمه كند . فيلم به گوشه اي از زندگي اين جانباز مي پردازد ، مشكلاتي كه او و خانوداده اش با آن درگير هستند .
مستند هايي از اين دست تاثير گذاري زيادي روي مخاطب دارد و اي كاش تلويزيون با سياست هاي درست تري به توليد مستند هايي شبيه به درد هاي پنهاني همت گمارد تا جامعه نگاه مهربان تري به قشر جانبازان داشته و با اطلاعات بيشتري به قشر مظلوم بنگرد .
دوربين بختياري به سادگي به آسايشگاه جانبازان اعصاب و روان رفت و بدون هيچ پيچيدگي بصري و يا كارگرداني آدم هايي را به تصوير كشيد كه زماني زندگي عادي داشتند اما براي دفاع از دين و وطن به چنين مشكلي گرفتار آمدند .
* كوبار
" كوبار " به كارگرداني " هومن سيدي " از فيلم هاي بخش 313 ثانيه اي جشنواره بود كه داستان به زندگي يك جانباز شميمايي مي پردازد . او دلش مي خواهد نماز عيد فطر با اذان او بر پا شود اما مردم به خاطر گرفتگي صدايش دوست ندارند او اذان بزند !
درست هنگامي كه روحاني محل از او تست اذان مي گيرد صداي پسر كر و لال رزمنده در فضاي روستا مي پيچد ! او اذان مي زند و تاثير اذان او در همه جاي طبيعت و جاندران نمود پيدا مي كند .
هومن سيدي كه بيشتر او را به عنوان بازيگر مي شناسيم ( يك تكه نان و پا برهنه در بهشت ) با فيلم " بمير عزيز دلم " وارد عرصه فيلمسازي شد . كوبار در اولين جشنواره فيلم بسيج به عنوان بهترين فيلم شناخته شده بود و شايد به همين خاطر درا ين جشنواره داوران از كنار آن به راحتي گذشتند . كوبار را بايد يكي از بهترين فيلم هاي نخستين جشنواره فيلم جم دانست . چرا كه از ساختاري سينمايي بر خوردار است و بر خلاف اكثر آثار جشنواره تمام ويژگي هاي يك فيلم كوتاه را دارا بوده است .
* نگهبان زندگي
" رهبر قنبري " كارگردان فيلم هايي چون " او" ، " پرنده باز كوچك " ، " عروسي حسين " ،خاكستر و پروانه " و " آرزوها " با فيلم كوتاه " نگهبان زندگي " در جشنواره حضور داشت . فيلمي كه روايتگر زندگي يك جفت پرنده در پوتين يك رزمنده در زمان جنگ است . رزمنده تمام تلاش خود را در نگهداري از اين پرنده و بچه اي كه از تخم سربدر آورده مي كند تا جايي كه جان خود را نيز در اين راه از دست مي دهد .
رهبر قنبري يكي از كارگردان حرفه اي سينما است كه با يك فيلم كوتاه در اين جشنواره حضور داشت . قنبري در نگهبان زندگي با لحاظ كردن شخصيت پردازي مناسب در مدت زماني كم ، پايان بندي مناسبي را هم براي فيلمش در نظر گرفت .
«شهريار»، دوست دوران سربازي من !
مجيد شجاعي
پاييز و زمستان سال 1369 در منطقه سرپل ذهاب و گيلان غرب (دشت ديره و تنگه حاجيان) مشغول خدمت سربازي بودم و در عقيدتي سياسي لشكر 23 نيروهاي مخصوص به كارهاي هنري ميپرداختم. آن زمان صدام به كويت حمله كرده و به اين بهانه آمريكا در منطقه حضور پيدا كرده بود… نمايشنامهاي طنز نوشتم و با همكاري سرگروهبان هنرمند «بيطرف» ـ كه هر جا هست خدا حفظش كند ـ كار را براي اجرا آماده كرديم. من جدا از نويسندگي و كارگرداني بازي هم داشتم و هر روز در مسجد قرارگاه لشكر اين نمايش را براي سربازان اجرا كرديم.
بابت اجراي اين نمايش خيلي مورد تشويق قرار گرفتم و حتي فرمانده لشكر دو ماه اضافه خدمتم را بخشيد و به لحاظ مالي هم هديه گرفتم و …
در همان روزها با سربازي آشنا شدم كه خانهشان تهران بود اما ميگفت از تركهاي تبريزي است. با هم خيلي حرف ميزديم و تقريباً هر روز همديگر را ميديديم و در اوقات بيكاري به كوههاي اطراف ميرفتيم و از ادبيات و هنر ميگفتيم.
او عاشق شهريار بود و شيفته حيدربابا! اطلاعاتش در مورد شهريار خيلي زياد بود و هميشه برايم اشعار شهريار به ويژه حيدربابا را ميخواند و به جهت بيسوادي من در زبان آذري ـ به خاطر گيلك بودنم ـ او برايم ترجمه ميكرد. چقدر دلم ميخواست و ميخواهد به خاطر حيدربابا هم شده، زبان تركي را بياموزم!
اسفند 69 سربازيام تمام شد ولي او باز هم در آن جا ماند چون هنوز از خدمتش مانده بود. من به لاهيجان رفتم و چند سال بعد (1375) به تهران آمدم تا در دانشگاه درس بخوانم و پس از آن وارد مطبوعات شدم.
ناگهان در مطبوعات با اسمي برخورد كردم كه او را ميشناختم! كاريكاتورهاي او در مطبوعات، هر روز خواهان بيشتري پيدا كرد. آيا صاحب آن آثار همان دوست دوران خدمت من بود؟ تا اين كه عكسش را هم ديدم، بله او همان شخص بود.
پس از آن بارها يكديگر را در محافل هنري ديديم و چقدر خوش به حالمان شد. او از خودش گفت و من هم از كارهايم، اين اتفاق هر از چندگاهي درتهران تكرار شد.
تا اين كه ناگهان يك خبر ديگر شوكهام كرد! در خبرها خواندم كه «كمال تبريزي» براي ايفاي نقش «شهريار» در سريال شهريار دوستم را انتخاب كرده تا نقش جواني شهريار را ايفا كند!
اين شد كه «اردشير رستمي» ايفاگر نقش شهريار در مجموعه تلويزيوني شهريار شد! عشق و علاقه او به شهريار و اشعارش عاقبت او را به سمتي برد كه جاي خود شهريار در اين مجموعه بازي كند.
حتي بعضيها ميگفتند كه اردشير خيلي شبيه به جوانيهاي شهريار است. دوست داشتم فرصتي مييافتم و از او ميپرسيدم كه چگونه شد اين نقش را پذيرفته. زيرا او هميشه معتقد به داشتن تخصص در عرصههاي هنر بود، اما حالا اين برايم جاي سؤال داشت كه وقتي خودش بازيگر نبود، چگونه رفته و نقش يك آدم بزرگ در ادبيات فارسي را بازي كرده است.
اين اتفاق افتاد و در يك مكالمه تلفني از او همين را پرسيدم و اردشير هم گفت كه با آقاي تبريزي صحبت كرده و به وي گفته آن شهرياري را بازي ميكند كه خودش ميشناسد و سالها با اشعارش زندگي كرده است.
كمال تبريزي هم قبول كرده. اردشير ميگفت من زياد براساس فيلمنامه حرف نزدم بيشتر حرفهاي خودم را گفتم!
اردشير گفت كه با «حبيب رضايي» دوست بوده و او به تبريزي پيشنهاد داده تا من نقش شهريار را بازي كنم بعد پرسيدم خودش چقدر از شهرياري كه پخش ميشود راضي است و او گفت: 60 درصد! اردشير نظر جالبي داشت و ميگفت اگر شهريار قبل از انقلاب هم ساخته ميشد، بخشي از رويدادهاي زندگياش را ناديده ميگرفتند.
به نظر من هم كاملاً درست است چرا كه حالا هم بخشهايي از زندگي شهريار يا ناديده گرفته شده يا كمرنگ شده است. مانند اتفاقات عاشقانهاي كه در زندگي شهريار رخ داد و خيلي هم در شعرش نمود داشت.
اردشير ميگفت، اي كاش كمال تبريزي بودجه و وقت بيشتري براي ساخت اين مجموعه ميداشت كه اگر چنين بود بدون شك اين سريال خيلي بهتر از چيزي ميشد كه همگان شاهد پخش آن هستند.

جالب است كه وقتي سريال شهريار را ميبينم، گاهي فكر ميكنم اردشير كاري به ميزانسنهاي كارگردان و دوربين ندارد و براي خودش بازي ميكند و شعر ميخواند! يعني آن قدر در نقش شهريارو آن فضا قرار گرفته كه تحت تأثير آن ميگريد، ـ بدون اين كه قرار باشد گريه كند ـ و ميخندد به جاي آن كه حركت ديگري داشته باشد.
فكر ميكنم اردشير باز هم تجربه ديگري در بازيگري داشته باشد، اگر يك بار ديگر فعاليت او من را غافلگير كرد، بدون شك كارگرداني او در سينما و تلويزيون خواهد بود. بد نيست بدانيد كه اردشير تاكنون كتابهاي زيادي از آثار كاريكاتوري خود را چاپ كرده كه مورد توجه اهالي هنر به ويژه دوستداران كاريكاتور قرار گرفته است.
او چند سالي است با خانم «شهلا پيرجاني» ازدواج كرده و پسرگلي به نام «آردوش» هم دارد.
اميدوارم هميشه سلامت باشند و در كارهايشان موفق.
مجيد شجاعي
قورمهسبزي و «جرج كلوني»!

«جرج كلوني» بازيگر، تهيهكننده و كارگردان سينماي هاليوود در سينماي جهان آدم كمي نيست. او ميتواند به تنهايي با حضورش فيلمي را نجات دهد. آن قدر در سينماي جهان مطرح است كه حرفهايش ميتواند مورد توجه دوستداران سينما در جهان باشد. اين بازيگر برنده اسكار به تازگي در گفتگو با راديو صداي آمريكا حرفهاي جالبي گفته است. گويا جرج يه رفيق ايراني دارد، دوستش شيرازي است و جرج خيلي دلش ميخواهد به ايران سفر كند و برود شيراز را ببيند.
او حتي اطلاعات خوبي هم از شيراز دارد و در اين باره گفته: «شيراز يكي از مهمترين شهرهاي ايران با شاعراني فرهيخته و ستودني است كه اين شاعران در شعرهاي خود از زيبايي شيراز الهام گرفتهاند، اين شهر همچنين در بردارنده اماكن تاريخي بسيار قديمي و زيبا از جمله بناي تاريخي پرسپوليس است.»
جرج در مورد غذاهاي ايراني هم اطلاعات داشت و گفت كه از غذاها آش رشته، قورمه سبزي و باقلاپلو را دوست دارد!
حالا آقاي كلوني كجا اين غذاها را نوشجان نمودند را نميدانيم! آيا آن دوست شيرازي اين غذاها را برايش پخته؟ يا برايش تعريف كرده و دهان جرج آب افتاده يا نه با رفت و آمد به خانه دوستش موفق به خوردن اين غذاها شده؟
اما چرا جرج كلوني به غذاهاي ديگر ايراني اشاره نكرد؟ او چگونه ميتواند از فسنجان، آبگوشت، خورشت اسفناج، قيمه و... دل بكند؟ شايد كوتاهي از دوست شيرازي او باشد.
كلوني آرزو دارد به ايران بيايد و شايد به همين زودي پيدايش شود چرا كه او سفير صلح سازمان ملل است. البته اميدواريم اگر ميآيند، تشريف ببرند شيراز، كرمانشاه، همدان، يزد و خوزستان و... تا بدانند ما چه كشور پرافتخاري داريم. وقتي برگشتند به دوستان ديگرشان بگويند چه ديدند. البته هرچقدر هم ميخواهند ميتوانند از غذاهاي ايراني بخورند.
نوروز امسال يكي از تازهترين فيلمهاي اين بازيگر تواناي سينماي جهان از تلويزيون كشورمان پخش شد.
«مايكل كلايتون» محصول سال 2007 اثري است كه كلوني در آن ايفاگر نقش اول فيلم بود.
در پايان بايد به اين نكته اشاره داشت كه حضور شخصيتهاي معروف جهان در ايران، ميتواند برحقانيت سياسي، فرهنگي و اجتماعي كشورمان در جهان صحه بگذارد.
از «منچستريونايتد» تا «كن لوچ»

«اريك كانتونا» متولد 1966 پاريس و بزرگ شده مارسي، سال 1992 به تيم فوتبال منچستر يونايتد رفت و آن قدر آن جا ماند تا دوران بازياش سرآمد.
كانتونا با منچستر چهار بار قهرمان ليگ انگلستان شد. در دوران بازي در فوتبال، كانتونا يك ياغي تمام عيار بود. بارها او را به خاطر اخلاق تندش به تيم ملي فرانسه دعوت نكردند اما كانتونا هيچ گاه كوتاه نيامد و از كسي معذرت خواهي نكرد.
در روزهاي آخر دوره بازي در تيم منچستر وقتي داور او را از زمين اخراج كرد، با يك تماشاگر درگير شد و با ضربات كونگفو از او پذيرايي كرد!
اريك در جلسه مطبوعاتي همان بازي گفت: «مرغان دريايي رد قايقهاي ماهيگيري را ميگيرند، چون فكر ميكنند ماهيهاي ساردين از آن به آب انداخته ميشوند!»
سال 1997 كانتونا براي هميشه كفشهاي خود را آويزان كرد.
او وقتي فوتبال هم بازي ميكرد، بارها و بارها از علاقه خود به سينما گفته بود و هنگامي كه از فوتبال خداحافظي كرد راه سينما را در پيش گرفت.
او تاكنون در چندين فيلم به ايفاي نقش پرداخته كه دو فيلم «اليزابت» (شكار كاپور) و «نفس دوباره» (آلن كورنو) از آن جملهاند.
كانتونا جدا از بازيگري، سراغ تهيهكنندگي هم رفت!
تازهترين فعاليت هنري اين ياغي دنياي فوتبال، تهيهكنندگي و بازي در فيلمي است كه كارگرداني آن را «كنلوچ» بزرگ به عهده دارد. كارگردان معروف انگليسي كه بارها و بارها با فيلمهايش در جشنوارههاي معتبر دنيا درخشش داشته است.
همكاري اين دو درباره فيلمي است كه موضوع آن طرفداران باشگاه منچستر يونايتد هستند. آيا كانتونا ميخواهد خاطره زد و خورد خود را با طرفدار منچستر در اين فيلم زنده كند؟
اين فوتباليست معروف دهه 90 از معدود كساني است كه استعداد حضور در عرصه بازيگري را دارد. او تاكنون بازيهاي قابل قبولي در فيلمها از خود به نمايش گذاشته است. بايد به انتظار همكاري كنلوچ و اريك كانتونا باشيم.
زيرآب زني به شيوه شانپن!

اين آقاي «شانپن» آدم عجيبي تشريف دارند! اين آقا تا پنبه آقاي «جرج بوش» را نزند دست از انتقاد برنميدارد! برادر من چه خبر است تا تقي به توقي ميخورد و يك ميكروفن پيدا ميكني زيرآب پرزيدنت بوش را ميزني؟ اين همه اعتراض كردي به كجا رسيدي؟
يادت ميآيد سال 2002، 56000 دلار هزينه كردي تا سياستهاي بوش را زير سؤال ببري، آيا كاري كردي؟ چقدر موفق شدي؟
آها يادم آمد، سال 2002 به عراق هم سفر كردي تا سياستهاي جنگطلبانه بوش را از نزديك ببيني. خودت كه متوجه شدي چقدر اوضاع خراب بود، بيجهت و بدون بهانه اين همه مردم عراق كشته شدند و حتي سربازان آمريكايي تا مثلاً آقاي بوش ثابت كند سياست خارجياش درست است و از اين حرفها.
در خبرها آمده بود كه ميخواهي 300 نفر از مردم عراق را با اتوبوس در سراسر آمريكا بگرداني، حتي گفتي: «اين يك تصفيه حساب محسوب ميشود!»
ميخواهي از دل مردم عراق در بياوري كه اگر شما را كشتيم در عوض 300 نفر از شما را در آمريكا پذيرايي كرديم؟ به تازگي هم در جشنواره موسيقي و هنر «كوچلاولي» دوباره به بوش حمله كردي و گفتي: «ما به خاطر 3000 نفر قرباني حادثه 11 سپتامبر، 4000 نفر را در اين جنگ از دست داديم و اين تنها آمار كشتههاي آمريكايي است!»
آقاي شانپن نكند تمام اين اعتراضها را با هماهنگي خود جرج بوش انجام ميدهي تا مثلاً ديگران بگويند آمريكاي شما دموكراسي را به معناي تمام اجرا ميكند؟
نميدانم ولي اميدوارم اينگونه نباشد، زيرا به خاطر همين نگاه انتقادي به بوش، كلي طرفدار در دنيا داري. يادت ميآيد وقتي سال 2005 به ايران آمدي، چقدر مورد لطف قرار گرفتي؟
راستي رياست داوران شصت و يكمين دوره جشنواره بينالمللي كن را به تو تبريك ميگوييم.
بگذار اين را هم بگويم كه به خاطر بازي در فيلم «رودخانه مرموز» (كلينت ايستوود) اسكار بازيگري گرفتي.
«ضايعات جنگ»، «خط قرمز باريك»، «21 گرم»، «مترجم»، «من سام هستم»، و... از جمله فيلمهاي مطرح تو در عرصه بازيگري است.
اميدوارم بتواني همچنان به اين مبارزه ادامه بدهي تا هنگامي كه مردم آمريكا و جهان از سياستهاي جنگطلبانه آقاي جرج بوش راحت شوند.
نقد و بررسی طنز سریال" مرد هزار چهره" به کارگردانی " مهران مدیری "
بد آموزی در سریال مرد هزار چهره !
مجيد شجاعي

اولین اشتباه "مهران مدیری " در سریال " مرد هزار چهره " این بود که " مسعود شست چی " در این مجموعه هزار چهره نداشته و مدیری به منظور ساختن پرونده ای قطور تر برای این نگونبخت عنوان سریال را مرد هزار چهره انتخاب کرده است . با یک حساب سر انگشتی هم می شود فهمید شست چی چند چهره بیش نداشت .
آ... آ ... یکی دکتر " سپهر جندقی " ، یکی سرهنگ " غفاری " و ایضا یکی هم استاد " طوفان " . با این باور که در سکانس پایانی شست چی خودش را جای مهران مدیری هم جا بزند این که می شود چهار چهره ! نهصد و نود و شش چهره دیگر را کارگردان از کجا آورده است ؟ این نمی تواند باشد مگر با دسیسه و برنامه ریزی مدیری و نویسندگان این مجموعه که خواستند برای مسعود پا پوش درست کنند !
یکی از نکات برجسته فیلم زمانی است که مسعود شست چی حتی برای رفتن – روم به دیوار – دستشویی هم مرخصی ساعتی می گرفته ، چرا در روز دادگاه قاضی پرونده به این مهم توجه نکرده است که مسعود با این پاکی نمی توانسته کلاهبردار باشد ؟
البته بسیار مبرهن است که "ساعد هدایتی " – قاضی دادگاه – از دوستان نزدیک مدیری می باشد و در سریال های قبلی این کارگردان هم حضور داشته و از قبل مدیری به او یاد داده تا با چه ترفندی مسعود را گرفتارقانون کند تا عاقبت راهی زندان شود !
هنگامی که مسعود به منزل" قزاقه مندیان " ( علیرضا خمسه ) می رود چرا این همه اسب از خانه خارج می شد ؟ وقتی صاحب خانه ها به داشتن یک بچه اضافی گیر می دهند چگونه می شود در خانه ای چند اسب رفت و آمد کند ؟ تازه در اتاق ها مار و تمساح هم باشد ؟

البته می دانیم که تمساح را الکی گفته است چون اگر تمساح بود به ما نشان می داد اما ما تنها در اتاقی را دیدیم . وقتی تمساح آن جوانک را می خورد کارگردان با ایجاد صدای پلنگ یا شیر – نمی دانم چه بود اما صدای تمساح نبود – در کمال نامردی سرمان کلاه گذاشت . مگر تمساح هنگام خوردن آدم این همه قرچ قوروچ می کند ؟
یکی از سکانس هایی که واقعا بد آموزی داشت هنگامی بود که " شقایق دهقان " وقتی سرهنگ غفاری به خانه شان می رفت ، مانند آب خوردن آجرمی شکست ! با توجه به گرانی آجر در بازار مصالح ساختمانی بهتر نبود کارگردان آن یک فرغون آجر را نمی شکست و در عوض می داد به یک بنده خدایی تا خانه و کاشانه ای برای خود بسازد؟ همین حرکت زشت شقایق دهقان باعث گران تر شدن آجر در بازار مصالح ساختمانی شده است !
تازه این که طوری نیست ، بسیاری از خانم ها و تازه عروس ها به منظور مقابله با شوهر و مادر شوهر و ایضا خواهر شوهر خود به باشگاه های ورزش های رزمی هجوم بردند ! در آینده چه کسی پاسخگوی دست و پای شکسته شوهران نگونبخت خواهد بود؟
یکی دیگراز بد آموزی های سریال این بود که هر جا مسعود شست چی می رفت می خواستند به زور دامادش کنند ، چرا ؟ مگر قحطی شوهر بود ؟ مگر مسعود در شیراز نامزد نداشت ؟ چرا مدیری او را مجبور کرد با دختر قزاقه مندیان پای سفره عقد بنشیند ؟ آیا کسی به فکر آبروی آن دختر بیچاره شهرستانی بود؟ ای ... عالم بر سرت شست چی که دل " سحر " ( فرانک جنیدی ) را خون کردی . نباید زیر بار حرف های کارگردان می رفتی، مگر هر چیز که او گفت باید مي پذیرفتی ؟
البته من می دانم بعد از پایان دادگاه ، سحر به همراه پدرش به سمت تو آمدند و نامزد گرامی گردنت را شکست ولی مدیری این صحنه زیبا را از سریال حذف کرد !
در قسمت هایی که مسعود خود را جای استاد طوفان جا زد ای کاش به جای خواندن آن شعر بی محتوا در مورد پوتین سربازان ، شعر زیبا و معروف : " یه توپ دارم قل قلیه / سرخ و سفید و آبیه /..." را می خواند . چرا که با توجه به وجنات دیگر شعرا آنان نمی دانستند این شعر یکی از اشعار برجسته حافظ تهرانی از شعرای بنام قرن سیزدهم است ! خواندن این شعر زیبا چند حسن داشت که اولین آن این بود که نمایان می شد بعضی از شعرا هنوز این شعر و شاعرش را نمی شناسند .
با توجه به آن شعر ضعیف استاد طوفان ، این روز ها هر کسی خود را شاعر می داند به خصوص خانم هایی که برای خرید از این قبیل لیست ها به آقایان شان می دهند : " دو کیلو سبزی با گیشنیز و جعفری تازه ، آناناس بزرگ و رسیده چند تا ، کیوی ، نه سفت است ، سیب فقط قرمز ، پرتقال خربزه ای با جعبه و خرت و پرتی که خودت می دانی زودتر که مهمان می آید " !
مهران مدیری یک شانس آورد ، اگر در زمان فردوسی بزرگ این سریال را می ساخت حکیم توس حتما رستم دستان را سراغ او می فرستاد تا با گرز گرانش یک کم مشتمال به آقای مدیری بدهد .
در یک جمع بندی باید سریال مرد هزار چهره را یک سریال با بد آموزی های خاص خود دانست . مجموعه ای که نگهداری حیوانات در خانه را ترویج می کند ، به دختران می آموزد با اسلحه به دنبال شوهر باشند ، باعث گرانی مصالح ساختمانی در بازار شده ،هر کسی تا می بیند زورش به کسی نمی رسد یک لیوان چای روی پایش می ریزد و مامان مامان می کند و...
حالا هم کسی خبری از مسعود شست چی ندارد ، آیا او دوباره به زندان افتاده ؟ آیا جایی مراسم ازدواج مجدد اوبرگزار می شود ؟ یا شاید هم خود را به شکل یک خبرنگار در آورده و به مطبوعات کشور نفوذ کرده است ؟ مسعود شست چی کجایی ؟!
بدون هیچ مقدمه ای دلم می خواد این چند تصویر رو تماشا کنین ، کار عکسای خارجیه
اما محشره ...






سلام
يه مطلب در مورد جشنواره فيلم فجر نوشته بودم كه گذاشتم تو وبلاگ . اما بعد از اون ديگه وبلاگم باز نشد تا اين كه مجبور شدم اون مطلب رو حذف كنم !
انگاري انتقاد كردن از جشنواره زياد به صلاح وبلاگم نيست . در هر صورت حالا كه مطلب رو حذف كردم ديدم همه چي به حالت عادي خودش برگشته . ما هم به همين راضي هستيم ...
اما برا خالي نبودن اين جا گفتگوي " ابوالفضل جليلي "رو مي ذارم . كارگردان تواناي سينماي ايران كه خيلي دل پري از متوليان هنري كشور داره ...
گفتگو با «ابوالفضل جليلي» كارگردان سينماي ايران:
من بيسوادترين كارگردان جهان هستم!
مريم احمدي